... ghedise ya

سلام

١.این ادامه من است. آمدم برسرمزار وبلاگم. چه به دلم نشست. چه مرا جا و مکان داد. برای من این سالهای دور چه رنجی شده بود این همه فراق. این سالها نوشتم اما کم. درگیر بودم.درگیر زندگی واقعی. درگیراما و اگرها. درگیر مثل همیشه اما از جنسی پخته تر. حالا مصممم برای نوشتن. حالا دیگر با دانای کلی ام کنار آمده ام. گاهی که به دستهای خالی ام نگاه می کنم بار زندگی را سنگین تر از همیشه روی گرده ام حس می کنم. توی پست هایم بالا و پایین میروم:

 همه هوس هایم را تجربه کرده ام؟ نه، اما حالا می دانم که گاهی هم حق داشته ام . گاهی هم نه. توی این مدت یک وبلاگ دیگری راه انداحته بودم که محرمانه بود. کسی از آن خبر نداشت. امشب همین طوری آمدم اینجا . دل دلم بود که ببندمش. فکر نمی کردم تصمیم نهایی ام ادامه باشد. راستش هویتم هست اینجا. چه عاشق خودم شدم با دیدنش. عاشق آن سابینای مملو ازحس. انگشت گزیدن هایم برای این وقفه چند ساله بماند.

٢.چه تجربه ها کرده ام این سالها. من زیادی از شما دور شده ام. می نویسم اما با شجاعت. دل دلم بود که شما دیگر این غریبه را شاید نشناسید اما چه فرق می کند. شاید حتی تعجب کنید از این فاصله دوری که با خودم پیدا کردم. من اما دیگر قرار نیست نقشی بازی کنم. همین حالا که می نویسم می دانم که از دست داده ام این سالها را از ننوشتن. اما راستش را بخواهید باری به هر جهتی من هم حدی داشت. تمام شده انگار.

٣.می دانید  من از خود آن روزهایم خوشم آمده که دلم می خواهد ادامه اش را همین جا بنویسم. آدم که نمی تواند گذشته اش را انکار کند.

۴.قرار ندارم که اینجا خودم را سانسور کنم. کاری که همه ما همه عمرمان توی این جامعه عزیز درحال انجامیم. تصمیمم الان درحد ویرانگری مردد است. که منی که دارم می نویسم چه قدر از این اوف و پوف هایم را باید کنار بگذارم. که با واقعیت ناقصم دست و پنجه نرم کنم. که از توی همین لجن های پراکنده ام مروارید غلتانی درآورم. من اینجا می نویسم که دودلی هایم را دود کنم برود هوا. این خانه قدیمی به من جرات می دهد که از پوستین خودم در بیایم. که چون ادامه است چرخ من را راحت تر راه می اندازد، بس که من سختم توی راه افتادن. اسم وبلاگ را خواستم عوض کنم دیدم نمی توانم. خود من آن روزها این بوده .

۵.من حال آدم سرخوشی را دارم الان. همان ها که دوباره به خانه برگشتند.

 

 

 

 

 

   + sabina ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

 

 حس شادی دارم . اما خیلی سخته آدمی که از توی یه فضای خلا مانند اومده بتونه همه توهم هاش رو بنویسه.
خوشحالم حالا که می نویسم یه آدم عملگراتر شدم.از اون غبارا در اومدن کار سختیه.اما حالا می فهمم که حسی رو که منجر به تصمیم هام شد رو درست اومدم.واقعی تر شده ام اما آن را جشن نگرفتم؟چرا؟ما که همه عمرمان از تطبیق با واقعیت می هراسیم چرااز این لحظه غفلت می کنیم؟ آخ من زیادی منتظر این لحظه بودم اما حتما حالا که یادم آمده آن را جشن می گیرم.
ممنون که هستید.
امروز در اوج حس عجیبی که داشتم به راهی افتادم که به جشن منتهی می شود.
کاش آدمها واقعا فقط به روند هستی در کنارشان می نگریستند.کاش کسی به چیزی حساسیت نشان نمی داد.حسی می داشت مانند لحظه ول کردن خود روی سطح آب با اعتمادی که از غرق نشدن داشت و چه حس امنی است. و تو ای مالک حس که مرا این چنین مجذوب این شگفتی می کنی همنشینم باش تا جشنت بگیرم.
بیوقفه حضور انسانها را در یافتن کار سختی است اما من جدیدا این را هر وقت که یادم می یاد تمرین می کنم.تو خیابون تا حالا به ادمهایی که وجود دارن دقیق نگاه کردید؟دقیقا طوری که بار آخریه می بینینشون.یادم میاد اون وقتا می شنیدم نگریستن به چهره پدر و مادر عبادته.من این رو تعمیم دادم آخه تازگیها کشف کردم مجتهد شخصی بودن کار سختی نیست.

   + sabina ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

نماز شام غریبان چو گریه اغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و د یار انچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر بیندازم

چه خوب که هنوز این شعر ها با تمام قدرتشون به ادم حس میدن

   + sabina ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

لعنتيها چرا زندگی عين خلا شده. چرا من هستم اما نيستم.چرا تو سن ۲۷ سالگی هم هنوز اينهمه چرا وجود داره. هی تو که داری بابا ميشی چرا گوشيت هنوز خاموشه.

   + sabina ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

 

راستی اگه خدا ما رو به خاطر رنج کشیدنمون نبخشه... .

   + sabina ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

 

وقتی که مرد ميشی يعنی اينکه ديگه دلت برای خودت نميسوزه.مدتهاست به يه جای دنج فکر ميکنم.جايی که سر و کله ی هيچ سرخری پيدا نشه.حالا دود سيگار بالای سرم مثل حرکت ابرهاست وقتی تند ازشون فيلم برداری شده.اين سيگارا بالاخره استعداد منو کشف ميکنن.دلم برای سيگار کشيدن س. ت.تنگ شده.

راستی وقتی مرد ميشی يه سيگار ميکشی اونم درس وقتی که به سيگار کشيدن احتياج داری.بدون هيچ حس تملقي.

 راستی يادم رفت بگم زن شدن هم يعنی اينکه بتونی مردی رو عوض کنی.

های...همراه با يه اه

اولين و تلخترين واقعيت زندگی اينه که همه به اندازه ی هم ميتونن بفهمن.و حتما ميدونی که تلخيش درست تو توانستن هست.

کاش اخر هر نوشتنی ميتونستم با يکی بخوابم.با هر کس که دلم ميخواس يا هوس ميکردم.اونوقت دنيا اونقدر هماهنگ شده بود که يارو خودش بياد سراغت بدون اينکه تو حتا بخوای به پيدا کردنش فکر کنی.

دلم ميخواس يه شب با کازانتراکيس بخوابم.من که اگه جای خدا بودم حتما به تناسخ اعتقاد پيدا ميکردم.

 

   + sabina ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

بعضی وقتها يه اتفاق هايی می افته که فقط ترست بريزه.با کازانتراکيس موافقم.در ضمن يادداشت مترجمش؛ صالح حسينی را در(گزارش به خاک يونان) حتما بخوانيد......

:می دانستم رنج نيرويی بود که خدا را رستخيز ميداد.....

واين تيکه رو خوب اومده:اما دلم هوای شيون نمی کرد.}

خيلی از کتابها در زندگی رستخيز من بوده اند:

 شازده کوچولو.ژان کريستف.عذاب  وجدان.دفترچه ممنوع.گزارش به خاک يونان...

در هنگام رستخيز نبايد به رستخيز فکر کرد.

انسان در اوج ضعف قدرتمند است.صحنه زيباست؛ بازی کن.

   + sabina ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

سال پيش مثل امروز را سعی کردم برای هميشه در خاطرم داشته باشم.اگه گفتيد چی کار کردم.

   + sabina ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

زندگی يعنی يک سلام شادی افرين به کسی که دلش دارد از غصه می ترکد.

بايد توانست با کتابها چيز ديگری را زيست.

بايد توانست زندگی کرد وگرنه کتابها به درد نمی خورند.بايد توانست قله های سينوسی زندگی را پيدا کرد و فهميد زمان به موقع پايين امدن از قله کی فرارسيده.امادلت نبايد بلرزد.نفست نبايد بگيرد.

بايد نتهای زندگی خودت را خودت بايد بسازی.بايد ياريگر زندگی خودت باشی.بايد بسازی خراب کنی تا ساخته شوی.بايد تکرار نباشی.روزمره نباشی.بايد خودت باشی.بايد اصالت دنيا با تو باشد..بايد همه چيز باشی اما تکرار نباشی.خلاقيت باشی و افراطی نباشی.تنت به تنه ی همه بخورد و مرد خودت باشی.بايد دنيايت بشکفد.اخر اگر نشکفد تو به چه درد می خوری.من به چه درد می خورم.خدا به چه درد می خورد.

بندهای زندگی پيدا شدند.شايد گره ها.گره می تواند همان سر نخ باشد.

بباف زندگيت را وگرنه دير می شود.انوقت بوی مردهای سی ساله را می گيری.انوقت دلت می گيرد از اينکه رنگ زندگی را نگرفته ای.يا تمام هوس های زندگی را تجربه نکرده ای يا دست کم از انها نخوانده ای.انوقت دلت می سوزد که وقتی ان رهگذر از کنارت گذشت و برقی در چشمش درخشيد تو لبخندت عريض تر نشد.

انوقت باران ها می ايد و تو حتا بدون چتر خيس نميشوی.

انوقت سادگی پيچيدگی را هم حتا نمی فهمی.انوقت زمان دير فرا می رسد وتو هنوز در حال خواندن بدون زندگی هستی.

چشمان بابا را بايد با دقت نگاه کرد وگرنه شايد هيچ وقت معنی زندگی را نفهمی.لرزش های عصبی مامان را هم بايد خيلی تيز فهميد.نبايد بگذاری او بفهمد.بگذار درون در اغوش گرفتن هايت .احوال پرسيهای گاه به گاهت حل شود.نگذار لعنتی شدن تو را ببيند.کاش ديگران به اندازه ی من نترسند.

 

 اين روزها من اين طوری ام...

   + sabina ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

هماهنگی بزرگترين معجزه...کازانتراکيس فکر ميکنه اينطوريه.تو چطور؟

   + sabina ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()